وبلاگ‌نویسی

 مدتی‌ست که نمی‌نویسم. یعنی نمی‌توانم بنویسم. وقتی به فضای مجازی آمدم گمان می‌کردم می‌توان حسرت آزادی و آزاد بودن را (با حداقل‌هایی که می‌توان از تعاریف متنوع این واژه در نظر گرفت) کمی التیام داد اما مدتی تمرین و تجربه در فضای مجازی واقعیت‌های تلخ محیط واقعی‌مان را بیش از پیش و تلخ‌تر از همیشه یادآوری کرد.

هر بار که نوشتم ناچار شدم بارها و بارها سانسورش کنم، تغییرش دهم، در لفافه بپیچانمش. ماحصل این کار چیست؟ مجموعه‌ای از واژگانی که در خوشبینانه‌ترین حالت به سوتفاهم، عبور از مرزهای اخلاق، مسئولیت و حوزه فردی (که دوست وبلاگ‌نویسی، اخیرا جنگ سرد! می‌نامدش) می‌انجامد یا آنکه در بدبینانه‌ترین وضعیت، اقامت در یکی از آن اتاق‌های تنگ و تاریکی را که امروزه سوئیت‌ می‌نامند، نصیبمان خواهد کرد.

گویا آنچه که از آن به عنوان «گفتگو» یاد می‌کنیم، بازی ناعادلانه و از پیش تعیین‌شده‌ای‌ بیش نیست. یک طرف آزاد است که از ادبیات و قواعد خویش آزادانه بهره گیرد، مثلا به حکمی تکلیف یک دوره از اقدامات شهری فلان کس را مشخص کند و کمی آن طرف‌تر با رادیویی که خط و مشیش چندان هم پنهان نیست مصاحبه کند و در سوی دیگر سطر به سطر دیدگاه مخالف می‌تواند سند جرم تلقی شود. می‌گویم: جرم. اگر باور ندارید امتحان کنید. مثلا به جای آنکه بگویید «اقدامات شهری دوره شخص ایکس» در پنجاه هزار سال پیش!، چند سطری هم در مورد «اقدامات شهری دوره شخص ایگرگ» در 7 میلیون سال معاصر! بنویسید،  قول می‌دهم حتما هفته‌ای یک بار به ملاقاتتان در آن سوئیت بیایم. سیگار که نمی‌کشید، برایتان آب میوه، عسل و شیرینی گل محمدی خواهم آورد! سوئیت است دیگر... اما این را هم قبل از همه بگویم که از خیلی وقت پیش انبوهی از ادله توجیه عدم منافات مصاحبه با آن رادیو را با دیدگاه‌های معماری یا شهرشناختی‌مان یافته و آماده کرده‌ایم. همان گونه که می‌توانیم عرق (نعناع) بنوشیم و مسلمان هم باشیم. بالاخره از میان این همه حدیث و نقل قول چیزی هم در توجیه «همین» و «همان» هایمان پیدا می‌شود.

گوشمان پر است از این توجیهات... از کنار آمدن‌ها، مدارا! کردن‌ها، به هر حال‌ها، از دست ما کاری ساخته نیست‌ها... بعضا اسمش را می‌گذارند تدبیر! (توصیه سنتیِ گر خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو گویا از مد افتاده یا ادبیاتش قدیمی شده است، حزب بادی بودن هم خیلی لفظ جواد و پایین شهری است...). این تدبیر و مدبر بودن، همچین یک هوا سنگین‌تر و متین‌تر است. وقتی می‌گویی «مدبر» یک مدیر عامل یا عضو هیات مدیره جا افتاده خوشبین می‌آید جلوی چشمت که عظِمت دارد برای خودش! اما نسخه معماریِ «مدبر بودن» که اخیرا باب شده است خیلی با مزه است: اضافه کردن عبارت «از نظر کالبدی» به آخر اظهارات، شرح خدمات‌ها، قراردادها.. یک دوست بدبین و منفی‌باف می‌گفت معنای ضمنی‌ این عبارتی که اضافه می‌شود این است که: آقا بحث سیاسی نکنید! ما از در و دیوار و آجر صحبت می‌کنیم... یا به قول یکی از وبلاگ‌نویسان بحث را به سیاست نکشانید.

ما که بلد نیستیم، اگر مرز «از نظر کالبدی» و «از نظر غیرکالبدی» را نشانمان دهند، برای یک عمرمان کافی‌ست... می‌رویم پی کارمان. توبه کتبی و شفاهی می‌کنیم. اعتراف تلویزیونی هم می‌دهیم. اصلا به همه چیز اعتراف می‌کنیم... می‌رویم برای یکی از این مشاوران که «کالبد» را خوب می‌فهمند و رزومه‌شان پر است از «کالبد» شاگردی می‌کنیم...!

اما چند کلمه‌ای هم در خصوص «خیابان ایرانی» آقای میرغلامی. مرتضای عزیز به حضرت عباس قسم، به دوازده امام به 15 معصوم و سایرین قسم یک ماه است که می‌نویسم و پاک می‌کنم. اما نمی‌شود دوست من. هر طور می‌نویسی یک جوری می‌کشد به آنجا که دوست نداری بکشد. خیلی‌های دیگر هم دوست ندارند بکشد به آنجا. می‌کشد دیگر. اما عجالتا بگویم در نوشته شما ذهنم را این پسوند «ایرانی» مشغول کرده است. بگذارید بپرسم منظور از ایران در «خیابان ایرانی» چیست؟ مرزهای سیاسی تثبیت شده و رسمی شده پس از جامعه ملل و آن رضای وطن‌فروشِ شهر نابود کنِ خیابان‌کش انگلیسی پهلوی که نیست!؟ حوزه فرهنگی و جغرافیایی را که نمی‌گویی؟ حتما نخواهی گفت که کرد و ترک و لر و عرب و بلوچ و ... همه تیره‌هایی از یک قوم، مثلا پارس یا ترک یا عرب یا بلوچ هستند؟ عامل وحدت‌بخشی که کانسپت «ایران» را می‌سازد تا ما بتوانیم «خیابانش» را هم شناسایی کنیم، چیست؟ (اضافه کنم که لزوما هم وحدت‌بخشی محور پرسشم نیست، شاید کسی بیاید بگوید تنوع و تفاوت و بحث‌های آن)

.

به همان اندازه که اصرار همزبانانم مبنی بر ترک بودنم برایم قانع‌کننده نیست، چندان هم نمی‌دانم که ایرانی بودن یعنی چه؟ این «ایران» هم که در مرزهای سیاسی‌اش از شرق تا غرب از شمال تا جنوب گسترده است آنچنان اقلیم و طبیعتش تفاوت و تنوع دارد که تبریزش در کوهستان سرد شباهتی به کاشانش در کویر گرم و سوزان ندارد، مردمان و فرهنگش را هم حداقل من یکی نمی‌توانم بگویم تفاوت‌های اساسی ندارند!

.

فکر می‌کنم اگر نوشته شما در «خیابان ایرانی» به صورت «برداشت‌ها» و «برش‌ها» تنظیم شده است، یک دلیلش از عدم شناخت ما از کانسپت «ایران» است. یعنی تصویر و تعریفی از آنچه که می‌گوییم «ایران» در دست نداریم. آن بازاری که گفته‌اید با بازار تبریز در معماری و کارکرد اجتماعی و اقتصادیش تفاوت دارد. اگر مدام این ور و آن ور در آذربایجان و خوزستان و بلوچستان صداهایی برمی‌خیزد (که تاییدش می‌کنید یا نمی‌کنید) حتما مساله‌ای هست، موضوعی هست، دیدگاه‌هایی وجود دارند که اگر تاییدشان نکنیم حداقل وجودشان را نمی‌توانیم کتمان کنیم. برخی معتقدند که تفاوت‌ها بنیادین است، ماهوی‌ست، اساسی‌ست.

به شما نمی‌گویم، به خدمه سوئیت‌هایی که ذکرشان را کردم می‌گویم: به حضرت عباس و 12 امام و 15 معصوم و بقیه قسم، صحبت از این تفاوت‌ها در معنای تایید یا تشویق برخی صداها نیست. دغدغه من شناخت این مساله است. صحبت در مورد آن است. مادام که آزادی نباشد گفتگو در این خصوص همان‌طور که در ابتدا گفتم، عقیم است، ناقص است با ترس و وحشت توام است. به اعتقاد من آنچه که «کالبد» می‌گویند بی‌ربط به «ناکالبد» نیست. کانسپت «خیابان ایرانی» اگر یک طرفش در و دیوار و آجر است، طرف دیگرش همین بحث «ایران» است. اجتماع و فرهنگ است. از این روست که عبارت «خیابان از نظر کالبدی» دوست دیگرمان، برایم قابل درک نیست!

می‌خواستم بگویم دیدگاه‌ها و تقسیم‌بندی‌های «دیوید هاروی» بی‌تاثیر از منطق دیالکتیک، نگرش تاریخی و طبقاتی ملهم از مارکسیسم نیست. اگر چنین است آیا نباید دانست که نظام‌های طبقاتی در این «ایران» که هنوز نمی‌دانیم منظورمان از آن (ایران) چیست، چگونه بوده است؟ بدون شناخت بستر چگونه می‌توان از هاروی به عنوان پایگاه نظری تحلیل «خیابان ایرانی» استفاده کرد؟ متاسفانه بحث در این خصوص هم گویا آزادانه نمی‌تواند انجام گیرد.

متاسفانه مثل اکثر حوزه ها همیشه پایه‌های شناختی‌مان ضعیف است. نوبت به معماری نیز که می‌رسد امروزه در فضای آموزشی و به ویژه حرفه‌ای‌مان جدای از محدودیت‌ها، ضعف‌ها و ترس‌هایی که نمی‌خواهند و نمی‌گذارند بحث به این طرف و آن طرف بکشد، فرهنگ و ادبیاتی غالب شده است که گویا کار شناختی، پایه‌ای و نظری در تقابل با آنچه که «کالبد» و طراحی می‌نامندش، قرار دارد. می‌بینیم هر از گاهی در همین وبلاگ‌ها، مجسمه‌ای، تری دی، رزومه یا نقشه‌ای هم می‌گذارند که مبادا متهم به طراح نبودن شوند. البته از آن‌ها هم بسیار آموخته‌ایم.

متاسفانه چون بستری آزاد برای دیالوگ وجود ندارد، چندان به نتیجه‌بخش بودن آن دلگرم نیستم، امکان آزادانه پرسیدن، اندیشیدن و آموختن فراهم نیست (کم‌سوادی و تنبلی برخی از ما را هم اضافه کنید) اما شما آنجا محیط‌تان آزادتر است، دسترسی‌تان به منابع بیشتر است، لطفا با حضور گرمتان و بهره‌گیری از توانایی‌هایتان هرچه بیشتر به ما بیاموزید. منتظر بخش دوم نوشته‌تان در مورد خیابان هستیم. 

/ 11 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
k2

وگرنه این جامعه بدوی با نقاب مدرنش ما رو دیوونه میکنه . نباید خیلی خودمون رو در گیر روشنگری و فهماندن چیزهایی به اونا بکنیم اونا چند تا واژه دهان پر کن یاد بگیرن ارضا میشن هرچند هر چند وقت یکبار باید رید به هیکلشون تا بفهمن هیچی نیستن ! سال خوبی پیش رو داشته باشی ! راستی من معمار نیستم اما معماران را دوست دارم ! اما دارم . . . . . .

بختيار

ممنون آقاي k2 از اظهار نظرتون. حرفاي شما مايه دلگرميه. آدم احساس همدردي مي‌كنه... من 1357 ام. بهمن

احمدرضاسلیمانی

سلام با بخشی از صحبت های شما موافقم . ولی به نظر تو چه کسی باید این مملکت را - با آن سابقه تاریخی - درست کند .؟ مگر من و شما زحمت نکشیدیم - کم یازیاد - کسب علم کردیم ؟ خوب باید چه کرد .؟ باید در فضای مجازی و با یک اسم نا معلوم الفاظ زشت بکار ببریم یا اینکه ...!!!! از خواندن مطلبت خوشحال شدم . سربلند باشی.

میرغلامی

بختیار عزیز سال نو مبارک. ممنون که این موضوع را پیش کشیدی. البته امیدوارم از من انتظار نداشته باشی در یک پست وبلاگی که برای همین چند صفحه شدنش هم من را به زیاده نویسی محکوم می کنند انتظار داشته باشی چند و چون موضوعی سترگ چون ایرانیت را تمام و کمال تحلیل کنیم که این خود نیاز ب یک تحقیق چند ساله شبیه آنچه دکتر پیران در نظریه شهریش ارایه می کند دارد. او هم معتقد است که نظام فئودالی این سرزمین با آنچه در شهرهای قرون وسطی بود متفاوت است و حتی تئوری دیسپوتیزم شرقی برای ایران جواب نمی دهد. بعلاوه خود پیران هم معترف است که جایگاه دین در نظریه اش روشن نیست. اما باید یادآوری کنم به موضوعاتی که مطرح کردی خیلی پیش از این در پستی اشاره کرده بودم . اینجا http://urbatecture.blogspot.com/2007/11/blog-post_13.html#links مسلما ارایه تئوری برای خیابان ایرانی چیزی به سترگی تئوری ماکس وبر در جامعه شناسی یا تئوری هایی که امروزه در آشتی سنت و مدرنیته مطرح شده از داوری و نصر و سروش گرفته تا هودشتیان و شایگان و دیگر بزرگان می باشد و نیازمند اشتراک مساعی تمامی رشته ها. اگر چه همانطور که گفتی تفاوتهایی وجود دارد اما شباهت

میرغلامی

هایی هم مثلا در همه بازاهای ایرانی هست. ممنون

بختيار

سلام احمدرضاي عزيز فكر مي‌كنم اگر كمي حساس‌تر و مسئوليت‌پذيرتر و شجاع‌تر بوديم خيلي بهتر بود. اين معمارها مخصوصا. هركسي يه تيكه زمين پيدا كرده داره مي‌سازه.. اونايي هم كه پيدا نكردن خونه باباشونو خراب كردن كه به عالم ساخت و ساز وارد شن... اي بابا بهتره حرف نزد.. درد زياده. ممنون كه اينجا سر مي‌زني. سلام مرتضي عيد شما هم مبارك مخالفتي با شما ندارم. انتظاري هم از شما نيست كه در يك پست به مساله ايرانيت بپردازيد.. مطلب اين پستي كه نوشتم اين بود كه در حوزه ايرانيت خط قرمزها خيلي تنگ و محدودن. مساله آزادي بيان است. تا بخواهي حرفي بزني، جدايي‌طلبي و امنيت ملي و ... مطرح مي‌شود. قبل از 57 هم اين طور بوده. اين مساله ايران را پرسش‌ناپذير كرده‌اند. اشتباه نشود در اين مورد ادعاي توليد انديشه ندارم اما آيا امكان شنيدن صداهاي مختلف در اين مورد هست كه من هم ياد بگيرم؟ ادبيات رسمي دولتي سانسورشده تك‌صدايي در دسترس است اما آيا اين اقوام (ايراني!)انديشمند ندارند؟ نظري در مورد ايرانيت ندارند؟ چه بخواهيم چه نخواهيم در كانسپت خيابان ايراني، در آن ايران، اين‌ها هم هستن. واقعيت‌هاي اين سرزمين هستن. چقدر مي‌شناسيم آنها را؟ چقدر

بختيار

چقدر افكارشان منتشر مي‌شود؟ اين موضوع براي من كه مي‌گويند اقليت! هستم (اقليت 25 ميليوني!) اينجا ملموس‌تر است. من نمي‌دانم چند صباحي‌ست كه من و تو باهم حرف مي‌زنيم. مدام به مطلبي اشاره مي‌كنم اما شما يا متوجه اين موضوع نيستيد، يا نمي‌خواهيد كه بگوييد متوجه هستيد. (به هرحال فكر مي‌كنم اي ميل من هم در دسترس شما هست) اينجاست كه حرف ما ناخواسته به سوتفاهم مي‌كشد. اينجاست كه از گفتگو نااميد مي‌شوم. گفتگو يك طرفه مي‌شود. اي كاش كمي يك كمي فقط كمي... آزادي داشتيم. تا آزادي نباشد همان پيران هم كتابش سانسور خواهد شد، هويت چهل تكه هم. در نهايت چيزي مي‌رسد دستمان ناقص، مبهم و پر از سوتفاهم. بمانند آنهايي كه صدايشان خفه شده است. اجازه بدهيد تمامش كنيم، فايده‌اي ندارد. بياييد ده فرمان صادر كنيم، بپردازيم به آجر و ملات و سنگ، معماري يعني همين‌ها.. ديگر! اين حرف‌ها غيرمعماري‌اند، خارج از معماري‌اند!

میرغلامی

سلام بختیار باز هم احساس می کنم آن مطلب معماری ملی و هویت ایرانی را نخوانده اید چون اینها پرسشهایی است که برای من هم مطرح بود. به هر حال این نواقص و ندیدن یا خود را به ندیدن زدنها در مورد تفاوتهای این سرزمین فکر می کنم باید توسط هر فردی در هر زمینه ای بازخواست شود. راپوپورت را مثال می زنم. سالها روی انواع و اقسام فرهنگها مطالعه می کند تا بگوید بابا شهر و محیط تنها برای نژاد سفید اروپایی نیست حالا ما چند تا راپوپورت در ایران داریم که بگویند ایران هم فقط مال فارس تهرانی پایتخت نشین نیست. این من و توایم که باید با تحقیق روی این تفاوتها این هویت ها رابشناسیم و روی آنها کار کنیم مثل همان هویت آفریقایی-آمریکایی که کاستلز مثال می زند. اصلا یکی از دلایل امپریال شدن آمریکا همین است که سرزمین تفاوتهاست اما روی آنها کار می کنند و سیاه پوست و هیسپانیک و ...اگر چه با تبعیضهایی هم روبرو هستند اما در درجه اول می گویند ما آمریکایی هستیم. حالا برای مملکت ما هم این نیاز به کار و همکاری متقابل و از همه مهمتر اعتماد متقابل بین اقلیتها و دولت مرکزی دارد. نه اصرار بیش از حد بر این تفاوتها و انواع و اقسام پان ها ..به نتیجه می رسد

امیر مهدی خادمی

سلام آقای لطفی. خوشحالم که دوباره نوشتید.امیدوارم سال خوبی را شروع کنید. اما به نظر من فضای مجازی به طور محسوسی انسان ها را به هم نزدیک می گردان.به ارتباط ها کیفیت رویدادینی داده است. اما در این میان هویت ها گم کردند.ماهیت که قرار است نباشد.خرد و روشنفکری امری پارادوکس گونه شده که از بطن زمینه قبلی تولید می شود. بدرود.پایدار باشید.